حضرت رضا (ع) در یازدهم ذیقعده سال ١۴۸ (ه.ق) در شهر مدینه متولد شد، مادرش "تُکتَم یا نجمه" نام داشت که او را "سُکَن، خیزران، صقره، اروى، ام البنین و طاهره" نیز می خواندند و پدرش حضرت موسی کاظم (موسی بن جعفر) بود پس ازشهادت امام موسى کاظم (ع) مقام امامت به پسرش حضرت ابوالحسن على بن موسى الرّضا (ع) رسید، او در فضایل سرآمد برادران و دیگر اهل خانواده اش بود و در علم و پرهیزکارى نیز بر آن ها تفوّق داشت درعین حال تمامی اهل شیعه و سنّى بر وی اتفاق نظر داشتند و بر دیگران ترجیح می دادند. پدر بزرگوارش حضرت امام کاظم (ع) نیز بر امامت ایشان بعد از خویش تصریح می نمود ولی به دیگران هیچ اشاراتى نداشت از دلایل برگزیده شدن آن حضرت به امامت می توان به موارد زیر اشاره کرد:

١ـ تصریح و اشارات امام کاظم (ع) بر امامت آن حضرت (ع) که ایـن مطلب را جمع کثیرى از صحابه و اصحاب نزدیک پدرش از جمله "داوود بن کثیر رِقى"، "محمّد بن اسحاق بن عمّار"، "نعـیم بن صحاف"، "علىّ بن یقطین"، "نعیم قابوسى" و ... نقل کرده اند "داوود رِقـّى" در این باره مـى گوید: به ابا ابراهیم امام کاظم (ع) عرض کردم: فـدایـت شوم! سنّ و سالم زیاد شده و پیر شده ام، دستم را بگیر و از آتش دوزخ مرا نجات بده، بعد از تو صاحب اختیار ما (امام ما) کیست؟ آن حضرت اشاره بـه پسرش امام رضا (ع) کرد و فرمود: هذا صاحِبُکُمْ مِنْ بَعْدِى؛ امام شما بعد از من این پسرم مى باشد.

۲ـ "محمد بـن اسحاق" در این باره نقل می کند: بـه ابوالحسن امام کاظم (ع) عرض کردم: آیا مرا به کسى که دینم را از او بگیرم، راهنمایى نمى کنى؟ ایشان در پاسخ فـرمودند: آن راهنما پسرم على (ع) است.

۳ـ "نعـیم بن صحاف" نیز می گوید: من و هشام بن حَکَم و علىّ بن یقطین در بغداد بودیم، على بـن یقطین به ما گـفت: در حضور عبد صالح امام کاظم (ع) بودم، که ایشان به من فرمود: اى "عـلى بن یقطین"! این على، سرور فرزندان من است، بدان که من کُنیه خودم (یعنى ابو الحسن) را به او عطا کردم.

۴ـ هم چنین "نعـیم قابوسى" شنیده است که: امام کاظم (ع) فرمود: پسرم على، بزرگ ترین فرزند و برگزیده ترین فرزندان و محبوب ترین آنان در نزد من می باشد.

اما ماجراى امامت آن حضرت بدین گونه بود که وقتى که حضرت رضا (ع) به سال دویـسـت (ه.ق)، به دعوت مأمون ناگزیر از مدینه به خراسان آمد، حدود سه سال آخر عمر را در دستگاه هفتمین خلیفه عبّاسى گذراند ایشان، در خلوت مأمون را بسیار موعظه و نصیحت مى کرد و او را از عذاب خدا مى ترساند. مأمون هم در ظاهر، گفتار امام (ع) را مى پذیرفت ولى در باطن آن را نمى پسندید و برایش سنگین  تمام می شد چرا که مأمون یـک عـنصر متکبّر و خودخواه بود و این گونه گفتار به دماغش خوش نمی آمد از سوى دیگر، هرگاه او در حضور حضرت رضا (ع) از "فـضل بن سهل" و "حسن بن سهل" سخن می گفت، امام (ع) شرارت های آن دو را بـه مأمون بازگو مى کرد و او را از گوش دادن به حرف های آنان، باز می داشت. به همین دلیل از وقتی که "فضل بن سهل و حسن بن سهل"، موضع گیرى آن حضرت را بر ضد منافع و مطامع خود یافتند بر ضد او توطئه کردند و امام رضا (ع)، را خطری جدّى براى براندازى حکومت او به شمار آوردند. بدین طریق آن دو سالوس خودخواه باعث شدند تا رأى مأمون نسبت به حضرت رضا (ع) دگرگون شود تا جایی که تصمیم به کشتن آن حضرت (ع) گرفت. جریان شهادت ایشان از زبان "عبداللّه بن بشیر" یکى از غلامان مأمون این گونه آمده است که مى گوید: مأمون به من دستور داد تا ناخن هاى خود را بلند کنم و این کار را براى خودم عادى نمایم و آن را به هیچ کس نشان ندهم من این کار را کردم سـپس مأمون مرا طلبید و چیزى شبیه تمرهندى به من داد و به من گفـت: این را با دستهایت خمیر کن و بـه همه دستت بمال و من نیز چنین کردم، سپس مأمون به عیادت حضرت رضا (ع) رفت و از او پرسید حالت چطور است؟ امام رضا (ع) فرمود: امید سلامتى دارم مأمون گفت: من هم بحمداللّه امروز حالم خوب است، آیا هیچ یک از پرستاران و خدمت کاران امروز نزد شما آمده اند؟ امام رضا (ع) فرمود: نه، نیامده اند. مأمون خشمگین شد و بر سر غلامان فریاد زد که چرا به خدمت گزارى ایشان نپرداخته اید. "عـبداللّه بن بشیر" در ادامه مى گوید: مأمون به من دستور داد: براى ما انار بیاور، چند انار آوردم، گفت هم اکنون با دست خود (که به زهر تمرهندى آلوده بود) آب این انارها را بگیر و من چنین کردم، مأمون آن آب انار را با دست خود بـه حضرت رضا (ع) خورانید و همان موجب مسمومیّت امام رضا (ع) شهادت ایشان گردید. اما جریان شهادت حضرت رضا (ع) به طریقه ی دیگر و از زبان اباصلت و محمّد بن جهم نیز نقل شده است "محمّد بن جهم" مى گوید: حضرت رضا (ع) انگور را دوست داشت، مقدارى از انگور را آماده کردند و چند روز در جاى حبه هاى انگور، سوزن هاى زهرآلود، وارد نمودند، وقتى کـه دانه هـاى انگور زهـرآگین شد، آن سوزن ها را بیرون آوردند و همان دانه هاى انگور را نزد آن حضرت گذاردند، آن بزرگوار که در بستر بیمارى بود، آن انگورها را خورد به گفته ی "اباصلت هروى": وقتى که مأمون از نزد امام رضا (ع) بیرون رفـت، من بـه حضور آن حضرت رسیدم، به من فرمود: "یا اَباصَلْتِ"! قَدْ فَعَلُوها؛ اى "ابا صـلت" آن ها کار خود را (یعنى مسموم کردن من را) انجام دادند، و در این هنگام زبان آن حضرت به ذکر توحید و شکر و حمد خدا، گویا بود. گویند مسموم نمودن آن حضرت (ع) بسیار زیرکانه و دقیق انجام شد .تا سرانجام آن هشتمین اختر تابناک امامت و ولایت در "۳٠ صفر" سال "۲٠۳ (ه.ق)" در سن "۵۵" سالگى در شهر طـوس به شهادت رسید.

 

 

منابع این نوشتار محفوظ است.