الو ... الو ... سلام

کسی اونجا نیست؟!

مگر اونجا خونه ی خدا نیست؟!

پس چرا کسی جواب نمی ده؟!

یهویه صدای مهربون!! که مثل یه صدای فرشته بود جواب داد. بله با کی کار داری کوچولو؟!!

خدا هست؟! باهاش کار داشتم قول داده امشب جوابمو بده.

بگو من می شنوم.

پسرک از او پرسید: مگه تو خدایی؟! من با خدا کار دارم.

آن صدای مهربان گفت هر چی می خوای به من بگو قول می دم به خدا بگم.

کودک با صدای بغض آلود پرسید: یعنی خدا منو دوست نداره؟!

فرشته ساکت بود ولی بعد از مکث کوتاهی جواب داد: نه خدا خیلی دوستت داره. مگر کسی می تونه تو رو دوست نداشته باشه؟!

بلور اشکی در چشمان پسرک حلقه زد و بر روی گونه اش غلطید بعد با همان صدای بغض آلود گفت: اصلا اگر نگی خدا باهام حرف بزنه گریه می کنم.

بعد از چند لحظه سکوت؛

همان صدا به گوشش رسید که می گفت بگو زیبا کوچولو بگو. هر آن چه را که بر دلت سنگینی می کنه بگو.

دیگر بغض امانش را بریده بود بلند بلند گریه می کرد و می گفت: خداجون، ای خدای مهربون، ای خدای قشنگ می خواستم بهت بگم تو رو خدا نذار بزرگ شم؛ تو رو خدا.

چرا؟! این مخالف تقدیره؛ چرا دوست نداری بزرگ بشی؟!

آخه من خیلی خدا رو دوست دارم قد مامانم؛ تا آسمان. اگر بزرگ بشم نکنه یه وقت مثل بقیه فراموشش کنم؟! نکنه یادم بره که یه روزی بهش زنگ بزنم؟! نکنه یادم بره هر شب باهاش قرار داشتم؟! مثل بقیه که بزرگ شدند و حرف منو نمی فهمن. مثل بقیه که بزرگن و فکر می کنن که من الکی می گم با خدا دوستم. مگر من با خدا دوست نیستیم؟! پس چرا کسی حرفمو باور نمی کنه؟! خدا جون چرا بزرگا حرفاشون سخته؟! مگه این طوری نمی شه باهات حرف زد.

آن صدای مهربان گفت بله پسرم: آدما وقتی که بزرگ می شن فراموش می کنند که یک خدایی دارند کاش همه مثل توبه جای خواسته های عجیب، از خدا، خود خدا را می خواستند کاش همه مثل تو خدا را برای خودش و نه برای خودخواهی های شان صدا می کردند. دنیا برای تو کوچکه بیا برای همیشه کوچک بمان و هرگز بزرگ نشو.

کودک کنار گوشی لبخندی زد و به خواب رفت!!!.