معجزات و کرامات از نشانه هایی است، که به اذن خدا در اختیار ائمه اطهار و معصومین (ع) می باشد. ولی این معجزات و کرامت ها از آغاز امامت حضرت جواد (ع) در زندگی و سیره معصومین (ع) ارزشی دو چندان یافت؛ چرا که اعمال محدودیت های شدید از سوی مخالفان و ظهور فرقه ها و نحله های مختلف موجب شد تا پس از آن ائمه اطهار (ع) برای اثبات حقانیت و معصومیت خویش بیش از گذشته، از آن قدرت ماورایی و خدادادی استفاده کنند. اما در مورد معجزات حضرت جواد (ع) یکی آن که "محمد بن میمون" می گوید: به هم راه امام رضا (ع) در مکه بودیم، که به آن حضرت عرض کردم: می خواهم به مدینه بروم، پس نامه ای برای فرزندتان ابی جعفر بنگارید تا با خود ببرم. امام (ع) تبسمی کرد و نامه ای نوشت و من عازم مدینه شدم در حالی که به درد چشم مبتلا بودم. به درب خانه امام جواد (ع) رسیدم و نامه را تحویل دادم. در این هنگام "موفق" غلام حضرت مرا خواست و گفت: تا سر نامه را بگشایم و در پیش روی امام قرار دهم. من هم این کار را کردم، آن گاه حضرت (ع) فرمود: ای محمد وضعیت چشمانت چطور است؟ عرض کردم یا بن رسول الله، همان گونه که مشاهده می کنید بیمار است و نورش از میان رفته. حضرت جواد (ع) دست مبارکش را بر چشمان من کشید و بینایی ام سالم شد و این زمانی بود که سن حضرت به کم تر از سه سال می رسید.

در داستان دیگری "اباصلت" از یاران امام رضا (ع) هم می گوید: پس از دفن آن حضرت (ع)، به دستور مأمون یک سال زندانی شدم. در این مدت از تنگی زندان و بیداری شب به ستوه آمدم، پس دعا کردم و برای رهایی از زندان به محمد (ص) و آل او متوسل شدم. از خداوند خواستم به برکت آل محمد (ص) در کارم گشایشی کند .هنوز دعایم تمام نشده بود که حضرت ابی جعفر (ع) وارد زندان شد و گفت: ای "اباصلت" از تنگنای زندان بی تاب شدی؟ عرض کردم: آری به خدا سوگند سخت بی تابم، ایشان فرمود: برخیز، بعد دستی به غل و زنجیرهای دست و پایم زد و زنجیرها بر زمین افتاد سپس دست مرا گرفت و از کنار نگهبان ها عبور داد. آن ها در حالی که مرا نظاره می کردند، توان هیچ گونه سخن گفتن را نداشتند تا این که من از زندان خارج شدم. پس از آن حضرت (ع) فرمود: برو در امان خدا که هرگز نه دست مأمون به تو می رسد و نه دست تو به مأمون. "اباصلت" می گوید: همان گونه که ایشان گفتند از آن زمان به بعد مأمون را ندیدم.

در ماجرایی دیگر" محمد بن ریان" روایت می کند: مأمون برای بد نام کردن حضرت امام جواد (ع) همه گونه نیرنگی به کار برد مثلاً پس از عقد دخترش "ام الفضل" با حضرت (ع) صد کنیز زیبا را انتخاب کرد و به هریک جامی پر از گوهر ناب داد. مأمون از آنان خواست تا پس از نشستن امام جواد (ع) در جای گاه دامادی به استقبال او روند و به وی خوش آمد گویند. آن ملعون با این کار می خواست که حضرت (ع) را به لهو و لعب مشغول سازد. در این میان فردی به نام "مخارق"، در دربار که ریشی بلند و صوتی خوش داشت و ساز عود را خوب می نواخت به مأمون گفت که من می توانم نقشه ات را عملی کنم و حضرت را به لهو و لعب وادار کنم. از این رو در مقابل امام جواد (ع) نشست و شروع به خواندن آواز کرد. کسانی که در آنجا حضور داشتند، دور مخارق گرد آمدند ولی حضرت امام جواد (ع) بر وی نهیب زد و فرمود: "اتق الله یا ذالعثنون" از خدا بترس ای ریش بلند. با این فریاد دست "مخارق" از حرکت ایستاد و عود از دستش افتاد و دیگر هرگز نتوانست ساز بنوازد!! پس از آن روزی مأمون از بلایی که بر سر "مخارق" آمده بود سؤال کرد و او پاسخ داد چون امام جواد (ع) بر من نهیب زد، چنان ترسی بر من مستولی شد که دستم فلج گردید و هرگز بهبودی نیافت.




.منابع این نوشتار محفوظ است