فردی با خدا نجوا کرد: که با من حرف بزن! همان وقت چکاوکی در چمن زار آواز خواند، ولی وی نشنید.

دوباره آن شخص فریاد زد: خدایا با من صحبت کن که ناگاه! آذرخشی در آسمان غرید، ولی او نفهمید.

در آخر از خدا خواست که معجزه ای نشان بدهد! که کودکی متولد گشت، ولی باز هم متوجه نشد.

بالاخره در نا امیدی گریه کرد و گفت: خدایا پیش من بیا و بگذار تو را بشناسم.

ناگهان پروانه ای نزد او آمد! ولی وی بال هایش را شکست و در حالی که خدا را درک نکرده بود، از آن جا دور شد.



منابع این نوشتار محفوظ است.