آن زمان که در زندان پاریس به سر می بردم، بچه یک دانه ام در بیمارستان رسمی دولتی بستری بود؛ کسی که در آن غربت وهم انگیز، تنها مایه ی انس و دل گرمی ام شد. هر چند روز یک بار با هول و هراس و گرفتاری و سختی خودم را برای عیادتش به او می رساندم؛ بدین منظور به کمک یکی اقوامم به صورت کاملاً پنهانی هفته ای یکی دو بار، گاه هر شب پیشش می رفتم، خودم را به تختش می رساندم تا با هم درد دل کنیم و یک دیگر را تسلی بخشیم. دست های کوچکش را در دستم می گذاشتم و با حرف زدن، به او آرامش می دادم. به او می فهماندم که بیماری غربت است و خیلی سخت! ولی تو تنها نیستی؛ درست است که محبوسم اما به هر حال، فکر بکن که در این مملکت بیگانه پدری داری؛ کسی هست که اگر کاری از دستش ساخته نیست لااقل دلش پیش توست.

اما یه روز که به خاطر تب شدیدش خیلی حالش بد شد، حرف بدی زد که در تمام عمرم سخنی بدان سختی و تلخی تصور هم نمی کردم. خیلی در من اثر کرد. گفت: "تو، برای من و دیدن من نیست که به این جا می آیی و با من حرف می زنی، بلکه به خاطر این است که به این بهانه بتوانی از زندان بیرون بیایی تا چند ساعتی را در هوای آزاد باشی؛ شهر و رهایی و آزادی را حس کنی؛ بیمارستان را ببینی!!"

چه حالی پیدا کردم! خدایا! هیچ چیز هم نمی توانستم بگویم حتی جرأت غصه خوردن هم نداشتم، چون بچه ام بد حال بود و نباید او را ناراحت می کردم! آخ! نمی دانستم که اجباراً درد رنجی را احساس نکردن چقدر سخت است؟ سخت تر از هر رنجی در عالم حتی نویسندگی؛ غصه نخوردم، هر روز هم به عیادتش می رفتم اما نمی دانم چرا زبانم توان حرف زدن هم نداشت. محبت پدری را ببین! دلم نمی آید که از او عصبانی باشم. چه رنجی می برم که از حرفش آزرده نباشم. چه حالت عجیب و دشواری است! امشب باز پریشانی تازه ای دارم، هیچ کس با چنین حالی آشنا نیست؛ حتی غم ما و رنج هایم هم مخصوص خودم است، یک جور دیگری می باشد. چرا این جور؟!



منابع این نوشتار محفوظ است.